تهران مرکز سلام

 
دیروز فارغ التحصیل شدم امروز معلم
نویسنده : بروبچ - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 

حتما تعجب می کنید که چطور یهو این اتفاق افتاد خیلی به مغزتون فشار نیارید خدایی نکرده خسته می شید الان براتو توضیح میدم

دیروز جشن فارغ التحصیلی بود و من شرکت کردم اما نه به عنوان یک دانشجوی فارغ التحصیل بلکه به عنوان یک کارگر ... نه ببخشید بهش می گن بچه های انجمن ارتباطات ولی همون معنایی رو داره که اول گفتم قضیه از این قرار بود که ...

چند روز پیش مینا یکی از بچه های فارغ التحصیل که کلا همه می شناسنش خلاصه به من زنگ زد و از من دعوت کرد که توی این جشن شرکت کنم بعدا دوباره زنگ زد گفت تو که داری زحمت می کشی 3 ظهر میای 10 صبح بیا به من کمک کن بعدا دوباره زنگ زد گفت میای دیگه مطمئن باشم؟ من رفتم ساعت 10 رسیدم با مینا پشت یه میز نشستم و لباس بچه ها که یه ردای مشکی قرمز بود با یه کلاه از این کلاه منگوله دارا میدادم به بچه ها البته چون ارزش این لباسا میلیاردیه و خدایی نکرده ممکنه کسی با خودش ببره یه کارت شناسایی باید تسلیم ما می کرد که من می گرفتم تا وقتی که لباس رو تحویل بده حالا به التماس افتاده بودند که ما بابا این کارت خبرنگاری منه فردا می خوام برم سر کار می خوامش یا من ماشین آوردم به گواهینامه ام رو می خوام ولی من شرمنده بودم چون دستور از بالا رسیده بود باید گوش به فرمان می موندم خلاصه اینا رو بی خیال این انجمنی های خسیس نکردن به ما نهار بدن تو این گرما یه بیسکوییت ساقه طلایی به ما دادن که ما بخوریم ساعت 3 بود که در کلاس با ارزش و پر از وسایل گرانبهای 204 رو بستم کلیدش رو برداشتم رفتم تالار اساتید داشتن می اومدن که من اون وسط استاد شاه محمدی رو دیدم سلام کردم گفت این چه امتحانی بود من برگه تو رو چلوندم تا به تو نمره بدم فکر کردم مشکلی پیدا کردی گفتم استاد امتحانای آخر بود خستگی و گرما اینا همه باعث شد من درس نخونم آخرم گفت ازم توقع نداشته

خلاصه از اینا که بگذریم مراسم عالی برگزار شد با مجری باحال برنامه که کلی حال داد به این برنامه با تیکه ها جملات باحالش اگه ارکستر روی آهنگا می خوند احتمالا شبیه یه پارتی میشد که هیچ کس نمی تونست بچه ها رو کنترل کنه البته غیر از حراست دانشگاه کلی خوش گذشت هم به خاطر آهنگا و مجری هم به خاطر شور و شوق بچه ها از همه اینا جالب تر کیکی بود که بچه ها برای اسماعیل گرفته بودند عکسش رو روش زده بودند مینا برد روی سن بعد چون بهش می گن دیکی (مخفف یه کلمه است که نمی تونم بگم ) با مشت خوابوند وسط کیک تو صورت این بدبخت قضیه به اینجا ختم نشد بلکه مجری کیک رو زد تو صورتش بعد خودش گفت این است پایان یه دیکی بعد از مراسم انداختنش تو حوض فقط به پاچه های خیسش رحم نکردن شروع کردن به آب پاچیدن بهش بالاخره مراسم تموم شد ساندویچای ماسیس سرد با پنیر آب نشده در اختیار مهمانها قرار گرفت منم با هزار بدبختی کارتا رو تحویل بچه ها دادم همه رفتند ما بچه های انجمن باقی موندیم

و اما امروز روز اول کارم بود صبح ساعت 8 صبح بیدار شدم با بابام رفتم مدرسه مورد نظر شدم خانم معلم اونم معلم زبان انگلیسی (نیست که خودم عین بلبل حرف میزنم به همون دلیل)

پی نوشت:

1) این نرگس خانم هم قرار بود تو مراسم باشه که نتونست بیاد ولی حیف شد نرگس از دست دادی

2) وای امروز تو دفتر معلما یاد دوران مسخره مدرسه افتادم و با این تفاوت که جام عوض شده بود

3) خیلی پر حرفم نه برعکس این دوتا که معلوم نیست تو این دوران تعطیلات کجان با اون پست کوتاه اسما خانم

4) آهان اینم بگم برم این خیلی خلاصه بود سعی کردم کوتاهش کنم برای همین از طنزش کم شد در نتیجه اگه حوصله تون سر رفت ببخشید

*سارا*


 
comment نظرات ()
 
 
استراحت با برنامه ریزی؟
نویسنده : بروبچ - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
 

امتحانات تموم شد ولی تابستون شروع شد مخصوصا  برای ما که هیچ گونه برنامه ی برای تابستون نداریم    خیلی عذاب اوره

هیچ کودوم از برنامه ها هم عملی نمیشه با این  هوای گرم فقط این تابستون به درد استراحت زیر کولر خوبه   موندیم سر دو راهی استراحت کنیم یا برای تابستون برنامه  بریزیم   سوال

اسما       


 
comment نظرات ()
 
 
تابستون من اومدم
نویسنده : بروبچ - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
 

سلام من نرگس هستم و خیلی خوشحالم که با بچه ها تصمیم گرفتیم تا یه وبلاگ گروهی بسازیم هر چی نباشه بهتر از بیکاریه!!!

البته باید به عرضتون برسونم که من از وقتی تابستونم شروع شده بیکار نبودم و از صبح تا ٨ شب بیرون بودم چه پوست کلفتم من توی این گرما که هیچ کس از خونه بیرون نمی آد من بیرون میرم البته خیلی خوش گذشت و خندیدیم در کنار دوستان قدیمی

بگذریم از این حرفا،قبل از شروع امتحانا تو فکر این بودم تا ترم تابستونی بردارم و ٧ ترمه لیسانس بگیرم ولی بعدش پشیمون شدم و گفتم بهتره برم سر کار ولی کو کار؟؟؟؟؟ کی به من کار میده اصلا؟؟؟ ولی بعد یه مدت دوباره بیخیال کار شدم و بعد تصمیم گرقتم برمو بگردمو حال کنم چون این روزا دیگه بر نمی گرده یادمه تو امتحانا تو مسیر خانه داشتیم با اسما در مورد این حرف میزدیم که تو تابستون چیکار بکنیم.اسما گفت:من که فقط میخوام بخوابم من گفتم:نه من کلی برنامه ریختم اصلا به امید همین برنامه ها دارم امتحانای کذایی رو مدم میخوام برم ورزش،کلاس زبان،از همه مهمتر برم بگردم خودم خودمو خانه دوستام دعوت کنم و... خلاصه کلی رو مخ اسما جان کار کردم چند روز بعد اسما خودش گفت:من کلی برنامه ریختم واسه تابستون می خوام برم ورزش کلاس موسیقی و.... دیدم توانایی من خیلی بالاست در مورد اسما که زود جواب داد

در هر صورت می خوام داد بزنم تابستون من اومدم !!!!!

*نرگس*


 
comment نظرات ()
 
 
بد شانسی های من
نویسنده : بروبچ - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

امروز روز بد شانسی من بود خیلی قشنگ لذت پایان امتحانات تو حلقم موند الان براتون میگم دلتون برام نسوزه ها

امتحان حقوق اساسی امروز رو من کتاب نداشتم زنگ زدم به اسما که بیاد دانشگاه با هم بخونیم منتظر بودم خواهرم بیاد ماشین رو بردارم برم که اسما زنگ زد گفت من راه افتادم تو هم بیا من بدون ماشین ساعت 11:30 دانشگاه بودم البته خواهرم بعدا گفت 5 دقیقه بعد از من رسیده خونه با اسما نشستیم به درس خوندن راهروی ساختمون 3 طبقه دوم هوا خیلی گرم بود کولرها هم که خاموش بود نامردا در این کلاسا رو هم بسته بودند تو راهرو روی زمین بر روی رد پای سوسک ها نشستیم نجمه هم اومد همچنان داشتیم درس می خوندیم هانیه که اومد بعدش نرگس رسید دیگه به جای درس خوندن شدیم تحلیل گر تلویزیون در مورد اّره اوره شمسه کوره حرف زدیم تا ساعت امتحان شد رفتیم سر جلسه امتحان نشستیم امتحان شروع شد من که 1 صفحه جواب دادم دو صفحه نامه فدایت شوم نوشتم جالبیش این بود که همه اون برگه حضور رو امضا کردن من نفر آخر بودم نصف بچه ها رفتن بیرون من نشسته بودم برگه رو امضا کنم بالاخره من اون برگه کذایی رو امضا کردم با نرگس بلند شدیم اومدیم پایین استاد رو دیدیم گفت که حله همتون نمره گرفتید همه که امتحان دادند نشستیم فکر کردیم نهار رو بریم بیرون بخوریم من و اسما راه افتادیم خونه ما که ماشین رو برداریم که دیدم برقا رفته از پله در تاریکی مطلق به زور سه طبقه رو رفتم با چه ذوقی بالا سوئیچ رو برداشتم با بدبختی اومدم پایین سوار ماشین شدیم از پارک اومدیم بیرون که ریموت هم چون برق رفته بود کار نمی کرد از خوش شانسی من کلید در رو هم نداشتیم در نتیجه ماشین رو برگردوندم سر جاش اسما رو رسوندم سر کوچه برای اولین بار 10 تا تاکسی رد شد ولی هیچ کدوم مقصدشون امام حسین نبود بالاخره بعد از 10 دقیقه زیر آفتاب ایستادن یه تاکسی اومد ته ته تاکسی بود از این پیکان عهد وزوزک میرزا که وقتی ترمز می کنه تمام اجزای ماشین از هم باز میشه بیچاره اسما سوار شد و رفت من برگشتم خونه توی اون گرما کولرم نداشتیم واقعا چه روزی بود

پی نوشت

امروز زهره دوستم یه دعا کرد ته دعا بود    اللهم الکل الدانشجویان امتحانه السهلا

وقتی سوار ماشین شدیم با اسما که از پارک بیارمش بیرون برای اولین بار ماشین تو دنده بود ترمز دستی هم پایین بود من ندیدم در نتیجه ماشین که روشن شد خورد به دیوار روبه رو البته به خیر گذشت هیچیش نشد

اسما کامپیوترش پکیده یه چند روزی نیست تا درستش کنه

من این پست رو دیروز آماده کردم ولی امروز گذاشتمش اینجا پس امروزایی که بالا نوشتم معنیش دیروزه

*سارا*


 
comment نظرات ()
 
 
آغاز
نویسنده : بروبچ - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

اول از همه سلام می کنم به تمام کسانی که در آینده ای نزدیک قراره بیان اینجا رو بخونن هم فال هم تماشا

سلام میکنم به بچه های دانشگاه خودمون که شاید یه روز آدرسش رو بدیم بیان بخونن حالشو ببرن

سلام می کنم به بنیان گذاران بزرگ و عزیز اینجا یعنی نرگس و اسما و خودم سارا خانم جیگر ماه که لنگه ندارم

اینجا قراره بشه وبلاگ خاطرات ما سه تا هر چند که یه کم دیر شروع کردیم ترم چهارم تموم شده ما می خوایم بشینیم تو خونه مگس که چه عرض کنم الان میکروب پرونیه مطلب بذاریم اشکال نداره از روزای بیکاری که می تونیم بنویسیم بیکاریم دیگه البته مطالب جالب هم داریم حالا الان پست دومه

 هیچ قانونی نداریم سه تا دختر ماه می خوان اینجا پست بذارن اونم خاطرات خوششون رو برای یادگاری ثبت کنن البته الان سه تاییم شاید بیشترم شدیم

پی نوشت :

یه خواهش هر کی پست میذاره اسمش رو زیرش بنویسه این نکته فراموش نشه

*سارا*


 
comment نظرات ()
 
 
سرخط
نویسنده : بروبچ - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

به نام خداوندی که رنگ ها را آفرید

تا

انسان در میان سیاه و سفید غرق نشود


 
comment نظرات ()